از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت دویست و هفده :
صلابت کلامش رعشه به تن عباد انداخت. در دل لعنتی به افروز فرستاد که انگار نحسیاش از آن شب به دامان او چسبیده و تا به امروز کش آمده بود. قرار نبود کابوس این زن به آخر برسد؟ مگر چند بار به او دست درازی کرده بود که باید این همه تاوان پس میداد؟! به زور نفس بلندی کشید. سخت بود بر خودش مسلط شود اما تمام تلاشش را کرد. کوتاه آمدن، عین باختن بود.
- حرف مفت نزن. یه عمر بابات منو دوشید، الان شد نوبت
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا💔🤬
۵ ماه پیشپرنیا
2تو مردونگیتو ثابت کردی حاااج عباد دیگه با حمید اومدن به مردونگیت لطمه نمیزنه بی وجود
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍🤬🤬🤬
۵ ماه پیش...
5برام جالبه عباد هنوز از کاری ک با افروز کرده پشیمون نیست و در کمال وقاحت میخواد یه بلایی هم سر عطا بیاره..
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
تصویر زندهی وقاحت 🤬
۵ ماه پیشفاطمه ❤️
4آخه تو اگه مرد بودی *** نمی کردی 😡
۵ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍🤬🤬🤬
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطیما
1واقعا عجیبه هیچ بویی از پدری که هیچ حتی از انسانیت هم نبرده😕